چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داریچقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داریچقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک
+
نوشته شده در
88/09/07ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط
|
خداحافظ
این وبلاگ واسه همیشه به خاطزه ها پیوست درست مثه گیتارم که خیلی وقته از نوازش دستای سردم بی نصیبه
از تو هم ممنونم که با نظراتت خوشحالم میکردی
آره تو !
خداحافظ
آدرس وب جدید :
(renaissance.blogfa.com)
+
نوشته شده در
87/12/20ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط
|
برگ خزون :
وقتی كه برگی رو زمین می افته
حس میكنم گریه ی بی صداشو
حس میكنم چی می گذره تو قلبش
وقتی می بینه مرگ لحظه هاش
اخه منم یه برگ خشك و زردم
كه بی صدا یه عمره گریه كردم
وقتی با چشمام می بینم كه یك برگ
سیلی بی جا می خوره از تگرگ
پا میزاره خزون به باغ دلم
باز كلاغا سر می دن آواز مرگ
یخ میزنه تو سینه قلب پوچم
اخه من از تبار این خزونم
وقتی كه پرپر میشه گل تو گلدون
خالیه از كبوترا آسمون
حباب بغضم تو گلو میشكنه
ابر چشام دوباره میشه بارون
كبوتر دلم به فكر كوچه
برای من زندگی سرد و پوچه
+
نوشته شده در
87/12/20ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط
|
مدتی کشمکش افتاد میان من و دل
تا شد از پرده برون راز نهان من ودل
هرشبی من زبلای دل و دل از غم تو
تا سحر گاه بلند است فغان من و دل
من و دل مدتی آواره گیتی بودیم
آخر افتاد بچنگ تو عنان من ودل
جز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبری
کسی آگاه نباشد بزبان من و دل
دل بزلف تو گرفتار و من اندر پی دل
میکشم ناله و خلقی نگران من و دل
شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخی
که بود بسته باین سلسله جان من و دل
جستجوئی بسر کوی بتان باید کرد
تا بجویند در آن خاک نشان من و دل
دلم از دست ببردی و جدائی کردی
بتوای دوست نه این بود گمان من ودل
+
نوشته شده در
87/06/18ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط
|
توضیح : مخاطب این شعر زیبای بانو سیمین بهبهانی ابراهیم صهبا بوده است. پاسخ ابراهیم صهبا نیز و ادامۀ این مشاعره بسیار دلنشین و سرشار از رندی و عاشق کشی و دلبری، خواندنی است.
سیمین بهبهانی : « دیوانگی »
یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم
« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
...........
« جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا »
گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
....
« جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی »
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا
« جواب رند تبریزی به ابراهیم صهبا »
صهبای من زیبای من سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو در عالم هوشیار نیست
صهبای من غمگین مشو عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را این خود مگر آزار نیست ؟
دشمن به جان خود شدی کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش بیگانه ی خمار نیست
+
نوشته شده در
87/06/12ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط
|
پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت :"من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون- شما بشنوم. "
پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد " من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چها کلمه خلاصه شده .
اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.
دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .
سومین کلمه در سر داشتن رویا است .تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .
چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی
و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن
فکر کردن باور داشتن در سرداشتن رویا و بالاخره شهامت .
+
نوشته شده در
87/06/02ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط
|
هيزم شکن پيري از سختي روزگار و کهولت ،پشتش خميده شده بود ،مشغول جمع کردن هيزم از جنگل بود. دست آخر آنقدر خسته و نا اميد شد که دسته هيزم را به زمين گذاشت و
فرياد زد:"ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ،کاش همين الان مرگ به سراغم مي آمد ومرا با خود مي برد." همين که اين حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت يک اسکلت وحشتناک ظاهر شد و به او گفت:"چه مي خواهي اي انسان فاني ؟ شنيدم مرا صدا کردي."
هيزم شکن پير جواب داد:"ببخشيد قربان ،ممکن است کمک کنيد تا من اين دسته ي هيزم را روي شانه ام بگذارم."
گاهي ما از اينکه آرزوهايمان بر آورده شوند سخت پشيمان خواهيم شد پس مواظب باشید که چه آرزویی میکنید چون ممکن است بر آورده شود و آنوقت...
+
نوشته شده در
87/06/02ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط
|
هيزم شکن پيري از سختي روزگار و کهولت ،پشتش خميده شده بود ،مشغول جمع کردن هيزم از جنگل بود. دست آخر آنقدر خسته و نا اميد شد که دسته هيزم را به زمين گذاشت و
فرياد زد:"ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ،کاش همين الان مرگ به سراغم مي آمد ومرا با خود مي برد." همين که اين حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت يک اسکلت وحشتناک ظاهر شد و به او گفت:"چه مي خواهي اي انسان فاني ؟ شنيدم مرا صدا کردي."
هيزم شکن پير جواب داد:"ببخشيد قربان ،ممکن است کمک کنيد تا من اين دسته ي هيزم را روي شانه ام بگذارم."
گاهي ما از اينکه آرزوهايمان بر آورده شوند سخت پشيمان خواهيم شد پس مواظب باشید که چه آرزویی میکنید چون ممکن است بر آورده شود و آنوقت...
+
نوشته شده در
87/06/02ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط
|
یک يهودى و فقير با شخصى آتش پرست كه مال زياد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرست -شترى داشت و اسباب سفر نيز همراه داشت ؛ از يهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چيست ؟ گفت : عقيده ام آن است كه جهان را آفريدگارى است و او را پرستش مى كنم و به او پناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نيكى مى كنم و هر كس مخالف مذهب من است خون او را بريزم . يهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چيست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان و نيكى مى كنم . اگر كسى با من بدى كند به او جز با نيكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مى دانم كه جهان هستى را آفريدگارى است . يهودى گفت : اين قدر دروغ مگو كه من همنوع تو هستم ، و تو روى شتر با وسايل مسافرت مى كنى و من با پاى پياده با تهى دستى ، نه از خوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمايى . آتش پرست از شتر پياده شد و سفره غذا را در مقابل يهودى پهن كرد يهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگى بگيرد. مقدارى راه كه با يكديگر حركت كردند، يهودى ناگهان تازيانه بر شتر نواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فرياد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آيا اين جزاى احسان من است كه مرا در بيابان تنها بگذارى ، فايده اى نكرد. يهودى با فرياد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاك كنم . آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدايا من به اين مرد نيكوئى كردم و او بدى نمود، داد مرا از او بستان . اين گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارى راه را نپيموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ايستاده و يهودى را بر زمين انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است . خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله يهودى بلند شد: اى مرد نيكوكار تو ميوه احسان را چشيدى و من پاداش بدى را ديدم ، اينك به عقيده خودت از راه احسان رومگردان و به من نيكى كن و مرا در اين بيابان رها مكن . او بر يهودى رحم و شفقت نمود او را بر شتر خويش سوار كرد و به شهر رساند
+
نوشته شده در
87/06/02ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش -بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.
يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.
کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.
اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»
+
نوشته شده در
87/06/02ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط
|